تبلیغات
حسینی وبلاگ - رابطه ادبیات و سیاست
 
درباره وبلاگ


با سلام از اینکه مارا انتخاب نموده اید ممنونیم.ما(گروه وبلاگ نویسی حسینی)در صددیم به بهترین نوع در ارائه ی مسائل دینی و فرهنگی در خدمت شما باشیم.غرض ما از راه اندازی وبلاگ روشن تر کردن ذهن خوانندگان درباره مسایل فرهنگی واسلامی و ترویج فرهنگ صحیح اسلامی در جامعه است.از آن لحاظ ما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنیم ودین امری بدیهی در جامعه ماست و تبلیغات گسترده ای برای دین ستیزی در این کشورها اعمال شده برآن شدیم با حرکتی بسیار میانه روانه ،نه تند خو و نه کند رفتار به بررسی این مسایل بپردازیم.مطمئنم که بازدید کننده های همیشگی ما این را میدانند و بر این گفته صحه میگذارند.در این مدت که در اینترنت گشت میکنید با ما باشید و با نظراتتان مارا در این امر خیر یاری دهید.

مدیر وبلاگ : محمد حسینی
نظرسنجی
نظر شما درمورد حسینی وبلاگ چیست؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
hossainee.mihanblog.com
حسینی وبلاگ
سلام باعرض پوزش بدلیل بروز نشدن وبلاگ،ما (گروه وبلاگ نویسی حسینی)در اپحال انجام یک عمل بسیار بزرگ هستیم. برایمان دعا کنید.با خبر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 5 خرداد 1389 :: نویسنده : محمد حسینی


- 1 -
بحث رابطه سیاست و ادبیات، بحث جدیدی نیست، بلكه سابقه آن به دوران یونان باستان، مخصوصاً آثار افلاطون، باز می گردد. در دوره های بعد نیز، افرادی همانند ژان ژاك روسو به هر دو عرصه توجه داشتند. روسو در كنار نظرات سیاسی و اجتماعی خود به نگارش رمان نیز اقدام كرد. برتراند راسل و ژان پل سارتر، به عنوان متفكران دورهِ متأخر، در عین ارائه عقاید فلسفی و سیاسی - اجتماعی خود، رمان های جدی نگاشته و حتی فعالان سیاسی و اجتماعی نیز بودند و جایزه نوبل هم دریافت كردند. و باز جدیدتر افرادی، مانند ادوارد سعید، بر نقش روشنفكران در پیوند این دو رشته تأكید داشته اند. 
در كنار این افراد، اندیشمندان دیگری را نیز می بینیم كه هنر و ادبیات را مركز ثقل اندیشه های فلسفی و اجتماعی خود قرار داده و حتی نوع نگارش و نثر آنها بسیار ادیبانه و شاعرانه است؛ به طوری كه محتوا(Content) و صورت (Form) را تا حدود زیادی به هم نزدیك نموده اند. آثار شوپنهاور و نیچه اوج این نزدیكی است به طوری كه برخی نیچه را بیشتر یك ادیب می شناسند تا یك فیلسوف1.
اما در كنار این همه پیوند و نزدیكی، چرا هنوز رابطه سیاست و ادبیات تا این اندازه مبهم است؟ چرا ادیبان و سیاست شناسان و سیاستمداران تا این حد از هم دور بوده و هیچ حوزه مشتركی برای آنها قابل تصور نیست؟ این مسأله امروزه در كشورهای غربی چندان صادق نیست، اما در كشور ما بین این دو حوزه حائل عمیقی وجود دارد. در كشورهای غربی به اهمیت رابطه این دو توجه بسیار شده است. میزان آثاری كه در این زمینه نوشته شده است، نشان از این توجه دارد. این نوشتار در صدد درك رابطه سیاست و ادبیات است و از این مجرا می توان هم به اهمیت و هم به زمینه های مشترك بین آنها پی برد و در این مورد، در نهایت، تا حدودی به مباحث و رهیافت هایی جدید رسید.
- 2 -
فهم رابطه سیاست و ادبیات، نیازمند بررسی پیرامون این دو حوزه و تفاوت های آنها است. در اینجا در صدد پیوند و یكسان سازی این دو رشته نیستیم، بلكه هدف كسب حوزه مشترك است. پس بلافاصله باید گفت كه سیاست چیست؟ در اینجا لازم است كه سیاست به معنای عمل سیاسی (Practice) را از علم سیاست (Political Science) تفكیك كنیم. سیاست، در حقیقت، عمل سیاسی را به ذهن متبادر می كند. یعنی آنچه به طور روزمره در سطح جامعه انجام می شود. سیاست به طور كلی در همه جای اجتماع یافت می شود. در هر كجا كه انسان ها به دور هم جمع شوند، سیاست وجود دارد. قدرت و تضاد كه در اجتماعات انسانی پدید می آیند، زمینه ساز ایجاد سیاست می باشند. سیاست به معنای عملی در تمامی مراحل در رفتارهای سیاسی ما رخ می نماید و جلوه گر است و كل اجتماعات یك جامعه را در بر می گیرد. مانند: دولت، سازمان های خصوصی و نیمه عمومی، احزاب و سازمان های میانجی و غیره.
سیاست به معنی عملی آن از حوزه نظری یعنی مطالعه سیستماتیك پدیده های سیاسی متفاوت است. سیاست در وجه نظری آن به ما می آموزد كه چگونه دانشی در مورد سیاست و در مورد زندگی سیاسی كسب كنیم؟ چگونه سیاست را از جنبه های دیگر زندگی بشری تمییز و تشخیص دهیم؟ از چه جنبه هایی نظام های سیاسی به همدیگر شبیه هستند؟ از چه جنبه هایی نظام های سیاسی از هم متفاوت می باشند؟ نقش اقتدار(Autharity) و قدرت (Power) در نظام های سیاسی چیست؟ افراد در سیاست چگونه رفتار می كنند؟ اگر ویژگی های خاصی برای فرد سیاسی (Homo Politicus) وجود دارند، كدامند؟ چه نوع شرایطی ثبات (Stability) ، تغییر(Change) و یا انقلاب (Revolution) را در یك نظام سیاسی ایجاد می كند؟ چه چیزی لازم است تا صلح اجتماعی حفظ شود و خشونت قابل اجتناب باشد؟ چه نوع نظام سیاسی بهترین است؟ چگونه باید در مورد این سؤالات كه در سیاست چه چیزی بهترین (The Best) است، تصمیم گرفت؟2 و در نهایت این كه دانش سیاسی حوزه فرد و دولت و نیز حوزه های میانی را كه موسوم به حوزه جامعه مدنی است، تنظیم و بررسی می كند.
در مقابل، تأكید ادبیات بیشتر بر افراد است و سعی در ایجاد رابطه مستقیم تر با افراد دارد. از آنجا كه ادبیات به حوزه زیبایی شناختی محدود می گردد، با مكنونات قلبی نویسنده رابطه دارد3 و بهتر و راحت تر امكان پیوند افراد را برقرار می كند. هگل، در مورد معنا و ماهیت ادبیات 4 می گوید:
چون مثال حقیقت، مطلق است، چنین بر می آید كه حقیقت و زیبایی هر دو یك چیزند. آنچه برای نمایش زیبایی راستین بیش از هر چیز ضرورت دارد، پایان ناپذیری و آزادی است. هنر آفریده روح است، هنر باید از آموزش اخلاقی بپرهیزد. اگر هنر را وسیله آموزش كنیم، به خاصیت پایان ناپذیری آن كه ذاتی هنر است، زیان می رسانیم.5
در نقد هگلی و در نقد هیپولیت تن، عظمت اجتماعی یا تاریخی با عظمت هنری یكسان دانسته می شود.6
هنر و ادبیات به خاطر تأكید بر جنبه های زیبایی شناسانه بر: لذت اشاره دارند و برای لذت بردن مقاصد و دلربایی های بی شمار دارند. 7 اما آیا ادبیات صرفاً به تفریح و سرگرمی انسان ها و كاووش صرف در حوزه های زیبایی شناسانه و شخصی منحصر می شود؟
مثلاً اگر گفته شود شعر، بازی یا سرگرمی خودانگیخته ای است، احساس می كنیم كه نه حق مراقبت و مهارت و طرح ریزی هنرمند ادا شده و نه به جدی بودن و اهمیت شعر توجه شده است. اما اگر گفته شود كه شعر، كار یا صناعت است، احساس می كنیم كه شادی ناشی از آن و آنچه كانت بی غرضی شعر می نامد، منقص شده است. باید وظیفه هنر را آنچنان بیان كنیم كه در آن واحد هم حق لذت ادا شود و هم حق فایده . 8
ادبیات به واسطه همین فایده رسانی، امكان پیوند و رابطه با سیاست را دارد. این كه چگونه این فایده رسانی ممكن است، در بخش آینده بدان پرداخته خواهد شد. اما قبل از آن ضروری است كه با بررسی تفاوت های این دو، درك بهتری از آنها داشته باشیم. به سخن دیگر، دریافت تفاوت های این دو حوزه فهم ما را از آنها گسترش می دهد:






در مجموع، ادبیات در صدد است كه دنیای بیرون را همان طور كه درك و فهم و احساس می كند، تصویرسازی نماید. ادبیات مثل داستان زندگی روزمره انسان ها طبیعی است.20 ولی دانش سیاسی به دنبال این است كه دنیای بیرون را واقعی سازد و راهكارها و برنامه هایی برای خود می چیند و زندگی روزمره را در راستای اهدافی خاص، یا به سخن بهتر، بر اساس منافع خاص ترتیب و نظم دهد. اما با همه این تفاوت ها چگونه می توان به زمینه مشترك رسید و بین این دو قلمرو پل زد؟
- 3 -
اگر نگاهی اجمالی و كلان به كلیت تعامل سیاست و ادبیات از یونان باستان به بعد داشته باشیم. درك رابطه این دو حوزه در عصر جدید و دست یابی به زمینه مشترك بهتر خواهد بود. برای این كار ضروری است كه سه دوره: قبل از مدرن، دوره مدرن و دوره پس از مدرن را از هم تفكیك كرد.
دوره قبل از مدرن فاصله یونان باستان و عصر مسیحیت را در بر می گیرد. در یونان باستان، انسان و فرد به طور مجزا از جامعه مطرح نبوده است، بلكه فرد در اجتماع به عنوان شهروند قابل پذیرش بود. جامعه دولت - شهر بر فرد مقدم بود و زندگی فرد در زندگی عمومی تعین می یافت. عرصه عمومی وجه غالب زندگی یونانی بود و انسان تنها در زندگی عمومی به عنوان شهروند مطرح بود كه می بایست وظیفه اجتماعی خود را به نحو بهینه انجام می داد و تنها در این صورت امكان كسب فضایل برایش مهیا بود. انسان خارج از دولت - شهر اصلاً انسان محسوب نمی شد. او یا دد بود یا خدا 21 آنچه مد نظر بود، سعادت دولت - شهر بود و سعادت انسان با سعادت شهر عجین شده بود. انسان برای كسب فضایل انسانی تربیت نمی شد، بلكه آموزش سخنوری، موسیقی، امور نظامی و غیره از وظایف شهروندی فرد بود. به همین دلیل، اخلاق جنبه فردی نداشت و با سیاست یكسان نگریسته می شد. انسان در آن جامعه حیوانی اجتماعی بود.
از آنجا كه برای فرد وضعیتی برتر یعنی سعادت دولت شهر و، یا به گفته افلاطون، خیر اعلا كه سعادت حقیقی است، مطرح بود، سیاست و ادبیات باید بدان منظور گام بر می داشتند. همچنین، از آنجا كه بین زندگی اخلاقی و سیاسی تفاوتی وجود نداشت و زندگی عمومی برتر شمرده می شد، ادبیات جنبه خصوصی نداشت و می بایست همعرض با امر عمومی و یا خیری برتر عمل می نمود. لذا ادبیات رایج در یونان باستان شامل حماسه هومر، طنز آریستوفانس، اشعار هزیود و در نهایت عصر تراژدی های سه گانه آیسخولوس، سوفوكلس و اورپید، همگی در راستای عرصه عمومی و اجتماعی بود. نقش این نوع ادبیات در تربیت انسان ها بسیار با اهمیت بود. به همین دلیل، سعی در كنترل جنبه های اخلاقی ادبیات داشتند22. مباحث افلاطون در رساله جمهور نیز، همسو با این هدف است. افلاطون هنر را می مسیس Memesis یا تقلید و نمایش می دانست كه برگردان مبتذل و غیر واقعی از حقیقت است و به جای آن قائل به آنام نسیس یعنی آنچه نمی دانستیم كه می دانیم، بود و هنر صرفاً آیینه دار طبیعت است23. افلاطون هنر و ادبیات را به صورت كنترل شده و دولتی برای تربیت افراد مدینه فاضله خود مد نظر داشت.
در عصر مسیحیت نیز، جایگاه انسان در جامعه دچار ابهام بیشتری شد. از یك سو، فردیت انسان به نسبت دوره یونان باستان بیشتر تحكیم شد؛ زیرا انسان خود باید جوابگوی اعمال خویش باشد و وظیفه او كسب سعادت اخروی خود بود. از سوی دیگر، انسان به واسطه گناه اولیه به این جهان آورده شده است تا آن را جبران نماید. دنیای فعلی فرصتی است برای انسان گناهكار كه توبه كند24. و با تحمل درد و رنج خود را برای سعادت ابدی آماده نماید. در این صورت این دنیا تماماً ناپاك و شر است و فرد باید خود را از هر چه شر است پاك نماید. در چنین وضعیتی پرداختن به ادبیات، به عنوان نگاهی زیبایی شناسانه، به هیچ وجه مقدور نمی باشد. جهان در نظر انسان مسیحی یك سره ناپاك و آلوده است. اینجا جای لذت نیست، بلكه مكان درد و رنج است. ادبیات راهی به غیر از تقرب به سوی پروردگار و جهان دیگر ندارد.
در مجموع، دوره قبل از مدرن به دلیل وجود خیر برتر از ادبیات و سیاست، این دو حوزه باید به خاطر آن خیر اعلا گام بر می داشتند و هر دو، یك مسیر را با دو روش طی می كردند كه البته نگاه به ادبیات بواسطه جنبه های آموزش اخلاقی و تربیتی آن بایستی تحت كنترل جدی می بود. برداشت فیلسوفان از ادبیات تصوری به دو گونه بوده است: اول، ذاتاً شناخت شناسانه است كه خلق درام های بزرگ و اشعار در یك منظر عمیق، اشتباه و اغفال كننده دنیای واقعی است و دوم از منظر اخلاقی است كه بدون توجه فلسفی ادبیات تصوری عمدتاً خطرناك و مشكل است. البته این طرز تفكر مربوط به زمان حال نیست بلكه از زمان افلاطون هم این گونه بوده است. 25
اما دوره دوم كه به عصر مدرنیته نیز شهرت دارد، از عصر رنسانس شروع می شود. تحول عمده رنسانس به این امر باز می گردد كه نگاه بدبینانه به انسان به عنوان انسان تائب دیگر موضوعیت ندارد. انسان به عنوان مركز ثقل هستی مطرح می شود و او باید رابطه خود را با جامعه، طبیعت و خداوند مجدداً پایه ریزی كند. انسان عصر رنسانس خلق نشده است كه گناه و مافات انسان اولیه را پس دهد. بلكه پا به عرصه گیتی نهاده است كه خالق باشد و در مقابل مشكلات طبیعت بر آن غلبه نماید. انسان دیگر زیر چرخ دنده های شهر یا جامعه خرد نمی شود و یا تبعید شده و مسخر طبیعت نمی باشد. انسان جدید، خود را نمادی از خداوند در این جهان می داند و از آنجایی كه روح خدایی در او دمیده شده است، باید همانند خالق خود در طبیعت به آفرینشگری دست یازد. انسان جدید دیگر غلبه و سلطه طبیعت و عقاید متافیزیكی كه او را مقید و منكوب می نمود، را نمی پذیرد و در صدد بر می آید كه جامعه، طبیعت و جهان پیرامون را بر اساس مقتضیات خود سازمان دهی كند. انسان، خداوند میرا در عرصه گیتی شد.26
سیاسیت و ادبیات، حوزه های مستقلی برای خود یافتند. دیگر خیر برتری راه و هدف آنها را مشخص نمی كند. بلكه این انسان است كه بر اساس مقتضیات خود، به دنیای پیرامون، از جمله ادبیات و سیاست، تعین می بخشد.
ژ.شینه در شعری آموزشی آورده است:
فهم درست یا همان عقل است كه همه چیز را فراهم می كند. فضیلت، نبوغ، هوش، استداد، ذوق، فضیلت چیست؟ عقل است در عمل، استعداد چیست؟ عقل است در عرصه درخشان. هوش؟ عقل است در بیان زیبا، ذوق چیزی نیست جز فهم درست و مهذب و نبوغ همان عقل است در مرتبه والا. 27
ادبیات همسو با طبیعت در خدمت عقل انسانی بنا نهاده می شد. حتی زیبایی شناسی نیز، بر اساس فلسفه دكارت، روندی منطقی می یافت كه این روال منجر به رستاخیز ادبیات و فرهنگ آلمان یعنی جنبش طوفان و فشار شد؛ به سخن دیگر، تخصصی شدن فرآیندهای تحقیقات فكری و این ایده كه علم مدلی برای چنین تحقیقاتی است28، زمینه را برای جنبش رمانتیك در آلمان فراهم آورد. این جنبش از یك سو، قائل بود كه در ادبیات و هنر، جنبه های زیبایی شناسانه صرفاً در عقل خلاصه نمی شود، بلكه تخیل و احساس نیز اجزای روحانی بشر محسوب می شوند و باید به آنها نیز توجه كرد و از سوی دیگر:
به نظر آنها هر پدیده ای - هر فرد انسانی، هر فعالیتی، هر موقعیتی، هر دوره تاریخی، هر تمدنی - دارای كیفیت ویژه ای است كه درونمایه یگانه همان پدیده را بیان می كند و تلاش برای تأویل این گونه كیفیت ها بر تركیبی از عناصر یك دست یا تحلیل و توضیح پدیده ها بر حسب قوانین كلی و ثابت موجب از دست رفتن تمایزهای اساسی و مهم می شود.29
جنبش رمانتیك، با جدایی از مكتب مدرنیسم و ناتورالیسم، زمینه ایجاد مكاتب دیگری را نیز فراهم كرد كه می توان آنها را مكاتب پس از مدرن نام نهاد. این مكاتب عبارتند از: ساختارگرایان، پساساختارگرایان و پست مدرن ها. ساختارگرایان، این فكر را كه زبان ابزاری برای منعكس كردن واقعیت از قبل موجود یا بیان مقصودی انسانی است، مورد حمله قرار می دهند. به عقیده آنها موضوعات به وسیله ساختارهای زبانی ای تولید می شوند كه همواره از قبل موجودند. گفته های یك شخص به قلمرو گفتار تعلق دارد كه زیر سیطره زبان است و زبان موضوع حقیقی تحلیل ساختارگرایان است. این دیدگاه نظام یافته ارتباط كلیه فرایندهای ذهنی را كه افراد از طریق آن در كنش متقابل با دیگران و اجتماع قرار می گیرند كنار می گذارند.30
پساساختارگرایان در انتقاد از ساختارگرایان، مفهوم فاعل گوینده(Sobject Speaking) یا فاعل در فرآیند(Subject in Process) را مطرح می كنند. آنها به جای آن كه زبان را نظامی غیر شخصی به شمار آورند، آن را در پیوند دائم با سایر نظام ها و بویژه با فرآیندهای ذهنی می بینند. این مفهوم زبان در كاركرد(Language in Use) در اصطلاح سخن خلاصه می شود.31
در نهایت، ویژگی های عمومی پست مدرنیسم را می توان این گونه خلاصه كرد: ضد نخبه گرایی، ضد اقتدارگرایی، پراكندگی خود، مشاركت جمعی، اختیاری و آشوب گرا شدن هنر، پذیرش و... و در عین حال رادیكالیزه شدن طنز، خود تحلیل برندگی نمایش و بی نظمی معنا.32
در مباحث جدیدی كه بعد از دوره مدرن مطرح شده است، به واسطه پرداختن به مباحث علوم انسانی از منظرهای خاص مانند زبان، امكان درك زمینه مشترك فراهم تر است. به همین دلیل مكاتب مختلفی كه نام برده شده اند، از یك زاویه دید به تمامی علوم انسانی می نگرند و این نظریات در تمامی رشته ها و حوزه های علوم انسانی رایجند و این امر، فرآیند درك مشترك را آسان می سازد.
- 4 -
قبل از پرداختن به وجود رابطه سیاست و ادبیات به طور مشخص، ضروری است - روشن شود كه آیا هنر برای هنر است یا هنر برای اجتماع و سیاست؟ و یا به عبارت دیگر، آیا هنر و ادبیات حوزه مستقل دارند یا تحت استعمار33 حوزه های دیگر مسائل اجتماعی اند؟ بحث هنر برای اجتماع، عمدتاً از سوی ماركسیست ها مطرح شده است. آنها معتقدند: این شعور انسان ها نیست كه هستی آنها را تعیین می كند بلكه این هستی احتمالی آنها است كه شعورشان را معین می كند34 این مسأله به نظریه ماركس بازمی گردد. به اعتقاد وی روبنا انعكاس و بازتاب صرف زیربنا است و هنر و ادبیات و سیاست و حكومت داری نیز متأثر از فرماسیون های اجتماعی شكل می گیرند. گئورگ لوكاچ، ادیب ماركسیست مجاری، بر این رهیافت نظر دارد:
تكیه لوكاچ بر روابط و مناسبات اجتماعی، شالوده زیباشناسی او است. از دیدگاه او محتوا باید شكل را تعیین كند (هم از این رو هنر، تجریدی و شكل گرایی منحط است) و نیز محتوایی وجود ندارد كه انسان مركز دایره آن نباشد (مفهوم رئالیسم معاصر). از آنجا كه انسان فقط در متن شرایط تاریخی و اجتماعی خود زیست می كند رویكرد زیبایی شناسی به سیاست اجتناب ناپذیر است .35
لوكاچ با این نظر، هم مدرنیسم و هم ناتورالیسم را به چالش می كشاند. گیورگی پلخانف نیز تقریباً همین نظر را دارد و معتقد است كه عقیده هنر برای هنر وقتی قوت می گیرد كه هنرمند:
میان هدف های خودش و هدف های جامعه ای كه به آن تعلق دارد، احساس تضاد كند. هنرمندان در چنین مواقعی با جامعه خود سخت خصومت دارند و به دگرگون كردن آن امیدوار نیستند. 36
نظر دومی از آثار ماركس مورد بحث قرار گرفته است كه ادبیات و سیاست به عنوان روبنا كاملاً متأثر از زیر بنا نیست و از قدری خودمختاری نسبی(Relative Autonomus) برخوردارند37.
تئودور آدورنو، از ماركسیست های مكتب فرانكفورت، در این نحله جای می گیرد. او، بر خلاف لوكاچ، معتقد است كه هنر بازتاب واقعیت و ماهیت انسان و مناسبات اجتماعی نیست و ادبیات هیچ تماس مستقیمی با واقعیت ندارد و همین فاصله هنر از ساخت نظام اقتصادی قابلیت پیش آهنگی در نفی و انتقاد را دارد. به عقیده وی هنر نمی تواند صرفاً منعكس كننده نظام اجتماعی باشد، بلكه در درون واقعیت و به مثابه عاملی كه نوعی معرفت غیر مستقیم پدید می آورد، عمل می كند. هنر، معرفت منفی دنیای واقعی است . 38 لویی آلتوسر، ماركسیست ساختارگرا، نیز موضع سنتی ماركسیستی در مورد هنر و ادبیات را رد می كند. وی در نامه ای درباره هنر، هنر و ادبیات را مابین ایدئولوژی و معرفت علمی قرار می دهد:
یك اثر بزرگ ادبی درك مفهومی ناب از واقعیت را در اختیار ما نمی گذارد. اما صرفاً بیان ایدئولوژی یك طبقه بخصوص هم نیست. وی ایدئولوژی را نمایش رابطه خیالی افراد و شرایط واقعی وجودی آنها تعریف می كند. شعور خیالی به ما كمك می كند كه جهان را درك كنیم اما هم چنین در مقابل رابطه واقعی ما با جهان پرده می كشد و از آن جلوگیری می كند. 39
اما در مجموع، همان طور كه در مباحث قبل آمد، هنر و ادبیات هم جنبه زیبایی شناختی و لذت بخشی و سرگرمی دارند و هم جنبه فایده گرایانه. هنر و ادبیات صرف بیشتر به جنبه های زیبایی شناختی مرتبط می شوند. ولی ادبیات با پذیرش صفات دیگری نظیر ادبیات سیاسی یا ادبیات اجتماعی و غیره جنبه فایده گرایانه به خود می گیرد و رویكرد زیبایی شناختی را به جامعه و اجتماع خواهد داشت. اگر دترمینیسم موجود در مباحث ماركسیستی را نپذیریم، در تعبیری وسیع تر ادبیات حتی زمانی كه به مباحث زیبایی شناختی می پردازد، به واسطه نقش خود هنرمند كه دارای منزلت اجتماعی است و یا به این دلیل كه آن اثر هنری در متن جامعه و شرایط اجتماعی ظهور نموده و یا موضوع آن به واسطه مخاطبان و خوانندگانش متأثر از بستر و زمینه اجتماعی آن جامعه است، نمی تواند بی فایده باشد. ادبیات نه تنها بازتاب فرآیندهای اجتماعی نیست، بلكه جوهر، خلاصه و چكیده تاریخ و فرهنگ هر اجتماع است40. ادبیات به گفته دوبونال بیان حال جامعه است. 41
به سخن دیگر، ادبیات همانند زندگی طبیعی و روزمره انسان ها طبیعی است و به طور طبیعی پا به پای انسان ها ظهور، رشد و گسترش می یابد. پذیرش یا نپذیرفتن ادبیات یا نوع خاصی از هنر در یك جامعه نیز متأثر از شرایط فرهنگی و اجتماعی آن جامعه است. بر این اساس، هم حوزه ادبیات و هم قلمرو سیاست حفظ می شود. این دو هیچ كدام ابزار خاص یكدیگر نیستند بلكه یكدیگر را تكمیل می كنند و رابطه مكمل بین آنها همانند زندگی واقعی اجتماعی بسیار پیچیده است و فهم آنها ضرورتاً نیازمند درك بستر و زمینه های اجتماعی آنها است. به گفته تومارس:
نهادهای زیبایی شناختی مبتنی بر نهادهای اجتماعی نیستند حتی نمی توان آنها را جزیی از نهادهای اجتماعی دانست. آنها خود نوعی نهاد اجتماعی هستند كه به نهادهای دیگر سخت گره خورده اند.42
اگر از منظر ادبیات به مباحث اجتماعی و سیاسی توجه شود، باید سه محور اساسی مورد توجه قرار گیرد:



در مقابل اگر تأكید بر وجه سیاسی باشد، ادبیات در جنبه های مختلف قابل بحث و بررسی است:





به هر حال باید بدانیم كه ایده آل لیبرالی همبستگی بشری یك هدف قابل دسترس است... نه با تحقیق بلكه با تصور،... همبستگی با تأمل، كشف نمی شود بلكه خلق می شود. 51 و یا السدیر مك اینتایر، بر اساس سنت ارسطویی، قائل به فراروایت ها برای سازمان دهی زندگی سیاسی و اجتماعی است 52. اما آنچه مسلم است این حوزه به طور جدی همچنان در حال بررسی است.
- 5 -
سیاست و ادبیات دو حوزه كاملاً مستقل هستند و هیچ كدام بر دیگری برتری و اولویتی ندارد. ادبیات نیز همانند سیاست، خود بسنده است53. به سخن دیگر، هنر وجه دیگر شناخت است54. توجه به رابطه سیاست و ادبیات، هم در غنای هر دو حوزه و هم در جذابیت و قاعده پذیر كردن هر دو، نقش دارد55. ادبیات به ما نمی گوید كه چگونه زندگی كنیم و یا كدام زندگی بهتر است56، بلكه نما و شمایی از زندگی واقعی را نشان می دهد كه زیباتر است. امروزه، همان طور كه ادبیات به سیاست نیاز دارد، سیاست نیز نیازمند ادبیات است. بحث مدینه فاضله افلاطون، یوتوپیای توماس مور و وضع اولیه جان رولز در كتاب نظریه ای در باب عدالت57 كاملاً تصوری است. یعنی امروزه برای ارائه نظریات سیاسی كاملاً جدی، از تصور كه خاص حوزه ادبیات است، استفاده می شود. سیاست و ادبیات مكمل هم هستند و رهیافت های جدید فكری، به درك زمینه های مشترك و نزدیكی بیشتر كمك خواهد كرد. شاید این جمله كه از بحث برابری انعكاسی(Reflective EquiForium) در نظریه عدالت به مثابه انصاف رولز گرفته شده است، در مورد رابطه سیاست و ادبیات جالب توجه باشد كه با پس و پیش كردن ادبیات و سیاست می توان به نقطه تعادل جدیدی رسید58. در نهایت ضرورت دارد كه به جای پرداختن به جنبه های خاص زندگی بشری، به موجود بشری به عنوان یك كلیت و یا یك روایت توجه شود؛ زیرا تنها در این شرایط است كه امكان كسب زمینه ها و بسترهای مشترك را فراهم آورد. آرنت نیز به درستی به آن توجه داشت كه راه جهان عمومی تنها با بررسی چگونگی وجود مشترك و استعداد مشترك داوری، قابل كشف است كه ما را قادر به تحصیل حقایق در مورد وجود سیاسی مان می كند59.
1- خاص بودن در مقابل جهان شمول بودن (Particularity V.University) ادبیات بر جنبه های خاصی از زندگی روزمره بشری تأكید دارد كه ممكن است در شرایط و وضعیت و یا افراد دیگر، متفاوت با وضعیت سابق عمل نماید. اما هدف سیاست طرح كلی و حتی جهان شمول از زندگی سیاسی است تا بتواند آن را برای تمامی جوامع تعمیم دهد. اگر دانش سیاسی، امكان تعمیم و عمومیت نداشته باشد، اهمیت خود را از دست می دهد؛ لذا عده ای خاص بودن ادبیات را از نقاط ضعف آن می دانند9 و به همین دلیل امكان ارائه راه حل كلی را برای ما مقدور نمی سازد، بلكه حقایق متعدد را در درون خود دارد.10 2- احتمالی یا تصادفی بودن در قبال حقیقی یا غیر تصادفی بودن (V.Realistic Accidental) ادبیات عمدتاً به احتمالات توجه دارد و یك تصادف ممكن است بخش عمده ای از جریان رمان یا داستانی را تغییر دهد. اگر چه این تصادفی بودن در زندگی روزمره نیز ممكن است، ولی در دانش سیاسی نمی توان بر تصادف و احتمال تكیه كرد. دانش سیاسی باید ما را به واقعیت و حقیقت رهنمون كند. به گفته برتولد برشت: باید به افشای واقعیت پرداخت و حقایق را بیان كرد؛ حقایقی كه در تیرگی ها پنهان نگاه داشته شده است.11 دانش سیاسی باید حرف خود را بر اساس واقعیت و حقیقت، تمام و كمال بگوید و اساساً توجه به تصادف و بخت، امكان طرح نظریه ای جهان شمول را كاهش می دهد. به این دلیل، ایرس مرداك، با تأثیر از ویتگنشتاین، ادبیات را یك تصویر(Picture) می داند.12 3- خلاقیت در قبال كشف كردن13(Creativeness V.Discovery) ادبیات حوزه خلق و ایجاد موقعیت های جدید و به عبارتی دیگر، حوزه خلق زیبایی هاست. در حوزه ادبیات امكان دست كاری و پردازش و پرورش های مختلف وجود دارد. ما می توانیم وضعیتی را تصور كنیم كه اصلاً واقعی نباشد و بر اساس یك تصادف و خیال ایجاد شده باشد. ولی در دانش سیاسی باید به دنبال كشف واقعیت های بیرونی بود و برای این كه نظریه ای بتواند جامعیت و گستردگی خود را به اثبات برساند، باید حقیقت و واقعیت كلی را كشف كند كه قابلیت و كارایی بیشتری داشته باشد. ماندگاری و پذیرش دانش سیاسی در تطابق هر چه بیشتر آن با دنیای خارج است. 4- رازگرایی در قبال روشنگری (Mysterism V.Enlightmenism) همانطور كه ایرس مرداك نیز معتقد است 14، ادبیات از آنجایی كه امكان خلاقیت دارد، از نظر روشی می تواند حالت رازگرایانه و رازورزانه داشته باشد. ولی دانش سیاسی بیشتر در صدد تبیین است. هدف دانش سیاسی، طرح زیبایی گرایانه از جهان بیرونی، بلكه كشف و تبیین دنیای واقعی در جهت روشنگری است: تصور می كنم محور كار رمان نویس و نمایش نامه نویس كوشش برای ایجاد توهم و محور كار فیلسوف (سیاسی) سعی در زدودن توهم است . 15 به همین دلیل نوشتار ادبی ممكن است پیچیده تر باشد. ولی نوشتار سیاسی باید حداكثر جانب ساده نویسی را رعایت نماید. (اگر چه هگل در این میان استثنا است). 5- تصور در قبال استدلال .(Imagintion V.Argument) ادبیات باوهم، خیال، تصور و مباحث رازآلود سروكار دارد16. این مسأله باعث می شود كه هیجانات17 انسانی را برانگیزد و حساسیت 81(Sensivity) ایجاد نماید و به همین دلیل است كه تأثیر مستقیم دارد. ولی دانش سیاسی به دنبال استدلال و بحث و جدل برای درك واقعی تر است و به این خاطر غیر هیجانی، بی طرف و غیر مستقیم بر افراد تأثیر می گذارد و تنها از طریق استدلال است كه می تواند قاعده جهان شمول ارائه كرد. 6- صورت در قبال محتوا(Form V.Content) : ادبیات به دنبال تصویر صورت زیبا است. به سخن دیگر در صدد كمال فرم است .19 ولی دانش سیاسی به دنبال ارائه محتوای بهتر است و اگر با صورت زیباتر نیز ارائه شود، بر غنای كار می افزاید. به این خاطر، ادبیات سیاسی سخت و دشوار، نظیر ادبیات هگل، نیز قابل توجه است زیرا از محتوای غنی برخوردار است. 1- وضع نویسنده و خاستگاه و منزلت اجتماعی وی؛ 2- محتوای اجتماعی و مقاصد اجتماعی خود آثار ادبی؛ 3- مسأله خوانندگان و تأثیرات اجتماعی ادبیات43. 1- ادبیات به عنوان توضیح(Litrature as Illustration) : در این رهیافت، موضوعات سیاسی در ادبیات مورد بررسی قرار می گیرند و نوعی انتقادگرایی ادبی سیاسی شكل می گیرد. كتاب جامعه شناسی از منظر ادبیات (3691) (Sociology Thought Litrature) نوشته لویس كوزر و رمان تاریكی در نیمروز اثر كوستلر را می توان در این مبحث جای داد44. 2- ادبیات به عنوان آموزش اخلاقی(Litrature as Moral Education) : این نوع نگاه به ادبیات از زمان افلاطون رایج بوده است. در این رهیافت، مقوله ادبیات به عنوان توضیح یا بصیرت(Insight) برای آموزش سیاسی و اخلاقی و چگونگی تطبیق زندگی بیرونی بر اساس زندگی خوب مطرح می باشد. در این روال، نوع رابطه دولت و شهروندان نیز با روال اخلاقی سیاسی تنظیم می شود. رمان كوریولانس (Corioulanus) اثر شكسپیر از این نوع است 45. 3- جامعه شناسی سیاسی ادبیات(Political Soviology of Litrature) : این رهیافت به سیاست و ادبیات به طور مشترك به عنوان كار نویسندگی سیاسی نظر دارد و برای بیان نكته نظرات سیاسی خود، هم از مباحث سیاسی و هم محتوای ادبیات سیاسی استفاده می شود. كتاب تفكر سوسیالیستی در ادبیات تصوری (9791) (Imaginative Literative Socialist Thought in) نوشته اینگل و هم چنین كارهای ویلیام موریس، برنارد شاو، آدولس هاكسلی و جرج ارول از این نوع است 46. 4- ادبیات به عنوان منبع مطالعات سیاسی(Studies Litrature as a Source of Political) : این رهیافت، از نكته نظر سیاست ادبیات به مسائل می نگرد و ادبیات می تواند به عنوان منبع فهم نظریات سیاسی مطرح باشد. كتاب های مكتب دیكتاتورها اثر سیلونه و ایده های سیاسی در بریتانیای مدرن از رادنی باركر و ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب نوشته آنتونی آربلاستر و رمان های چسترتن (Chesterton) درباره توزیع گرایی از این نوع است47. همچنین در مباحثی سیاسی در مورد یوتوپیا و ناكجاآباد ادبیات نقش بسیار مؤثری دارد. 5- مباحث جدید روایت و هویت(Narrative and Identity) : این رهیافت رویكردی جدیدتر است و به رمان به عنوان منبعی برای فهم رفتار بشری می نگرد. رمان، افراد را در روابط با یكدیگر و در بستر اجتماعی و محتوای سیاسی شان بررسی می كند و افراد در این روند می توانند بر اساس نظریات سیاسی اجتماعی خود، سیاست خودسازی (Self-Fornative) ، رابطه بین خود و هویت و مسئولیت سیاسی را در بستری روایی مورد بررسی قرار دهند48. بحث خودروایی ابتدا توسط مك آیور در سال 1985 مطرح شد. اگر چه این بحث بیشتر در قصه گویی و متون ادبی كاربرد دارد، می تواند روابطی بین اعمال بنیادین قصه گویی و نظریه سیاسی به عنوان سیاست روایی ایجاد كند49. این نظر، توسط چارلز تیلر در منابع خود(Sources of the Self) مورد گسترش و بحث و بررسی بیشتر در مورد مباحث هویتی و مسائل سیاست روایی قرار گرفت50. البته ریچارد رورتی نیز در كتاب احتمال، استهزاء و همبستگی (and Lidarity Contigency, Irony) بر بحث روایی تأكید دارد، منتهی نه از طریق تحقیق و بررسی فكری بلكه آن را صرفاً از منظر روایت و رمان ممكن می داند:



نوع مطلب : ادبی، سیاست، 
برچسب ها : رابطه، ادبیات، سیاست،